غروب که میشه، اتوبوسها یکییکی وارد پادگان دژ خرمشهر میشن. من خادم کاروانم و از همون اول میفهمم خیلیها برای اولین باره اومدن راهیان نور. از نگاههاشون معلومه؛ یه ترکیبی از ذوق، خستگی راه و یه کم استرس.
بین ساعت ۵ تا ۷ عصر، زائرها وارد مقر میشن. برنامه استقبال که شروع میشه، فضا کمکم عوض میشه. بعضیا هنوز نمیدونن دقیقاً کجا اومدن، فقط شنیدن اسم «دژ خرمشهر». همون اسمی که تو کتابها و روایتها شنیدن. وقتی میفهمن امشب قراره اینجا بخوابن، یه لحظه مکث میکنن.
خانمها و آقایون جدا جدا میرن تو سولهها. من کنار خانمها هستم. بعضیا ساکشون رو میذارن زمین و آروم اطراف رو نگاه میکنن، بعضیا زیر لب میپرسن:
«واقعاً اینجا همون پادگانه؟ همونی که زمان جنگ بوده؟»
میگم: «آره… خودشه.»
نماز مغرب و عشاء که میخونیم، حالوهوا آرومتر میشه. بعد شام، نوبت مراسم شبی با شهداست. نور کم، صداها آروم، دلها آماده. خیلیها برای اولین باره شبی رو تو یه پادگان عملیاتی میگذرونن. اشک تو چشم بعضیا جمع شده، بعضیا فقط ساکتن و گوش میدن.
وسط همون مراسم، یاد کتاب دا میافتم. یاد سیده زهرا حسینی و خاطراتش از همین پادگان دژ. همون شبها که مجروحها رو میآوردن، همون ترس و شجاعتهایی که قاطی هم شده بود. دلم میخواد به زائرها بگم:
«امشب جایی میخوابین که یه روز زنها و دخترهای این شهر، با دل لرزون ولی محکم، ایستادن.»
وقتی میریم برای استراحت، سولهها کمکم ساکت میشن. بعضیا هنوز بیدارن، بعضیا تو فکرن. سکوت شب پادگان یه حس خاص داره؛ نه ترسناکه، نه معمولی. برای خیلیها این شب، تازه شروع راهیه که شاید خودشونم نمیدونستن دنبالش بودن.
صبح زود با اذان بیدار میشن. نماز جماعت، یه کم مناجات، صبحونه و بعد مراسم صبحگاه. قرآن، سرود ملی، پرچم که میره بالا، حرفهای رهبری پخش میشه و خوشآمد فرماندهها. نگاهها فرق کرده. انگار همون یه شب، دلها رو تکون داده.
وقتی کاروان رو بدرقه میکنیم و میرن برای ادامه مسیر، مطمئنم خیلیها دیگه مثل دیروز فکر نمیکنن. راهیان نور تازه شروع شده، ولی دژ خرمشهر از همون شب اول، دلشون رو با خودش برده.





آخرین دیدگاهها