راهیان نور سال ۱۴۰۳ برای من فقط یک سفر نبود؛ مسیری بود که آرامآرام آدم را از هیاهوی روزمره جدا میکرد و به جایی میرساند که باید میرسید. با کاروان بسیج دانشجویی و همراهی ستاد راهیان نور شهید صیاد شیرازی راه افتادیم؛ مسیری که هر ایستگاهش بوی خاطره و ایثار میداد.
در یادمانها، روایتها فقط تعریف تاریخ نبود؛ انگار هر کلمه، تکهای از جان رزمندهها را به ما میسپرد. وقتی به شلمچه رسیدیم، فضا سنگینتر شد. سکوت خاک، آدم را مجبور میکرد آرامتر قدم بردارد. در برنامه شبهای بلهبرون شلمچه، روایتگریها حالوهوای عجیبی داشت؛ از عهد و دلدادگی گفتند، از جوانهایی که با خدا «بله» گفتند و رفتند. آن شب فهمیدم چرا میگویند شلمچه قطعهای از بهشت است؛ جایی که دل بیاختیار میلرزد.
هویزه هم حال دیگری داشت. وقتی از دانشجوهایی گفتند که روزی مثل ما سر کلاس نشسته بودند و بعد، راهشان به میدان جهاد باز شد، انگار آینهای روبهرویمان گرفتند. سوالها شروع شد؛ از خودم، از انتخابهایم، از مسئولیتی که روی دوشم است.
اما اوج سفر برای من رزم شب میشداغ بود. تاریکی، سکوت، صدای قدمها و روایت عملیاتهای شبانه، همهچیز دست به دست هم داد تا لحظهای خودم را جای همان رزمندهها تصور کنم. آن شب، دیگر شنونده نبودم؛ دل درگیر بود، ذهن پر از تصویر و قلب پر از حرفهایی که فقط باید با شهدا زده میشد.
راهیان نور، مخصوصاً با توضیحات و روایتهای دقیق و صادقانه ستاد شهید صیاد شیرازی، برای من یک درس زنده بود؛ درسی که نه در کتاب پیدا میشود و نه در کلاس. وقتی برگشتم، فهمیدم سفر تمام نشده؛ فقط شکلش عوض شده است. حالا نوبت ماست که در مسیر خودمان، درست و بااخلاص قدم برداریم.
دانشجوی بسیجی اعزامی از اصفهان – راهیان نور ۱۴۰۳





آخرین دیدگاهها